تبليغاتX
با من بیا..... - عنوان ندارد
با من بیا.....

 

 

انگار هر کاری می‏کنم نمی‏شود نمی‏شود که برایت ننویسم

 اصلا انگار بغضم را گره زده‏اند به تو و تا به نام نخوانم‏ات خلاصی ندارم

 ميدانم اين كه تو هم این همه سال ،

بغض‏ات را فرو خوری

کلامی به لب نرانی

 كتمان كني وبه دل نگيري زخم آدمك ها را

می‏شوی درست عین همین حالای من که تا می‏آیی واژه به لب آری همه‏اش می‏شود اشک و می‏چکد، می‏بارد بر لب‏ات اما قبول ندارم قبول ندارم که بد شده باشم گفته بودم‏ات فقط حالم خوب نیست، همین!!! وگرنه بد نشده ام به خدا بد نشده‏ام!!! احساسم هنوز همان است که بود، که تو بی‏آنکه من بگویم می‏خواندی، می‏دیدی، می‏فهمیدی می‏دانی این روزها تنهايي چه چيزي داشت كه من نداشتم؟؟؟ چرا گمان كردي اين دوري مرا بزرگ ميكند؟؟؟ نگفتي يكهو آن قدر تنها ميشوي كه خودت را كوچك كند؟؟؟ بايد به چه زباني به تو بگويم؟؟ من نميخواهم بزرگ شوم. تو كه نميداني. اگر بزرگ شوم ميشوم عين همه. آن وقت كه ديگر " من " نميشوم! ميشوم يكي ديگر مثل همه. لعنتي .بفهم! از سختي تنها ماندن كه بگذريم تازه مي رسيم به سردي اش!!! این همه تنهایی وسکوت وادارم می‏کند به اندیشیدن به خیلی چیزها به خودم، به تو به رابطه‏مان و به زوال دست‏هامان به این باور که می‏توان جدا بود و دوست داشت می‏شود دور بود و عاشق ماند تنها برای دست‏هایی که می‏شناسی برای خود خودش خود او که بی‏هیچ عادت و اجباری بی‏هیچ تکرار و اکراهی بی‏هیچ حرف وحدیثی عاشق خود حقیقی‏اش بشوی نه شیفته‏ی خود حقوقی‏اش که وجود‏ش مهم باشد نه حضور‏ش آن وقت اين سختي و سرما را هم طاقت مي آوري ميتواني فقط نگاه‏اش را حبس کنی پشت چشم‏هایت در سینه‏ات نفس‏هایش را بشماری و احساس‏اش را بفشاری میان بازوان‏ات آن‏وقت فراموش‏ات می‏شود نبودنش بی‏اینکه نیازت باشد هر روز به نام بخوانی‏اش و تشنه‏ی شنیدن‏اش باشي که بگویی‏اش و بشنوی‏اش "دوستت ‏دارم " را که تنها و تنها خیال‏اش برایت بس باشد بی‏بودنی و بی‏حضوری که دست‏هایم می‏دانند سال‏هاست( اين سال ها كه گفتم اغراق نبود هر روز ساليست بهانه ام. خيلي وقت است منتظر نگذاشته امت و يادت رفته اين حس را!!!) داشتم چه ميگفتم؟؟ هاان يادم آمد داشتم ميگفتم: سالهاست با خیال‏ات زنده‏ام که هنوز می‏دانم صبح، یعنی پلک گشودن‏ات که شب‏ یعنی چشم بستن‏ات و پلک هم که می‏بندم، باز می‏بینم‏ات که هنوز در هوایت نفس می‏کشم که هنوز هر شب در آغوش‏ات غرق می‏شوم که هنوز.... که تا ابد...  

 

 

*- امير ِ عزيز. گاهي وقتها خيلي ها را ميشناسي اما يكهو حس ميكني كسي تو را نمي شناسد. ميخوانمت فقط گاهي گير ميكنم توي نقطه چين ها....

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:5 توسط سمیرا| |