انگار هر کاری میکنم نمیشود نمیشود که برایت ننویسم اصلا انگار بغضم را گره زدهاند به تو و تا به نام نخوانمات خلاصی ندارم ميدانم اين كه تو هم این همه سال ، بغضات را فرو خوری کلامی به لب نرانی كتمان كني وبه دل نگيري زخم آدمك ها را میشوی درست عین همین حالای من که تا میآیی واژه به لب آری همهاش میشود اشک و میچکد، میبارد بر لبات اما قبول ندارم قبول ندارم که بد شده باشم گفته بودمات فقط حالم خوب نیست، همین!!! وگرنه بد نشده ام به خدا بد نشدهام!!! احساسم هنوز همان است که بود، که تو بیآنکه من بگویم میخواندی، میدیدی، میفهمیدی میدانی این روزها تنهايي چه چيزي داشت كه من نداشتم؟؟؟ چرا گمان كردي اين دوري مرا بزرگ ميكند؟؟؟ نگفتي يكهو آن قدر تنها ميشوي كه خودت را كوچك كند؟؟؟ بايد به چه زباني به تو بگويم؟؟ من نميخواهم بزرگ شوم. تو كه نميداني. اگر بزرگ شوم ميشوم عين همه. آن وقت كه ديگر " من " نميشوم! ميشوم يكي ديگر مثل همه. لعنتي .بفهم! از سختي تنها ماندن كه بگذريم تازه مي رسيم به سردي اش!!! این همه تنهایی وسکوت وادارم میکند به اندیشیدن به خیلی چیزها به خودم، به تو به رابطهمان و به زوال دستهامان به این باور که میتوان جدا بود و دوست داشت میشود دور بود و عاشق ماند تنها برای دستهایی که میشناسی برای خود خودش خود او که بیهیچ عادت و اجباری بیهیچ تکرار و اکراهی بیهیچ حرف وحدیثی عاشق خود حقیقیاش بشوی نه شیفتهی خود حقوقیاش که وجودش مهم باشد نه حضورش آن وقت اين سختي و سرما را هم طاقت مي آوري ميتواني فقط نگاهاش را حبس کنی پشت چشمهایت در سینهات نفسهایش را بشماری و احساساش را بفشاری میان بازوانات آنوقت فراموشات میشود نبودنش بیاینکه نیازت باشد هر روز به نام بخوانیاش و تشنهی شنیدناش باشي که بگوییاش و بشنویاش "دوستت دارم " را که تنها و تنها خیالاش برایت بس باشد بیبودنی و بیحضوری که دستهایم میدانند سالهاست( اين سال ها كه گفتم اغراق نبود هر روز ساليست بهانه ام. خيلي وقت است منتظر نگذاشته امت و يادت رفته اين حس را!!!) داشتم چه ميگفتم؟؟ هاان يادم آمد داشتم ميگفتم: سالهاست با خیالات زندهام که هنوز میدانم صبح، یعنی پلک گشودنات که شب یعنی چشم بستنات و پلک هم که میبندم، باز میبینمات که هنوز در هوایت نفس میکشم که هنوز هر شب در آغوشات غرق میشوم که هنوز.... که تا ابد... *- امير ِ عزيز. گاهي وقتها خيلي ها را ميشناسي اما يكهو حس ميكني كسي تو را نمي شناسد. ميخوانمت فقط گاهي گير ميكنم توي نقطه چين ها.... 
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت
12:5 توسط سمیرا| |


