تبليغاتX
با من بیا..... - نامه ای برای خدا
با من بیا.....

 

  گر نگه دارِ ِ من آن است كه من ميدانم              شيشه را در بغل ِ سنگ نگه ميدارد

ايستاده ام اينجا بر سر دو راهي. هيچ ميداني چند وقتي ميشود كه براي تو ننوشته ام؟؟

هي نوشتم براي كساني كه كلي بهانه داشتند براي نشنيدنم  و حالا چقدر ديرميبينم كه تنها تويي كه از سر مهر  مراميشنوي نه از سر كنجكاوي!!!

ميبيني چقدر دير فهميدم اين حقيقت ناب را؟؟؟

ميدانم. باز هم وقتي آمده ام كه همه مرا رانده اند و فقط تو مانده اي!!!

ميدانم كه بايد به سوي تو مي آمدم و نيامدم. ميدانم كه بايد تنها از تو ميخواستمو از ديگران خواستم. ميدانم كه چيزي را كه ذهن من تا اين حد غير ممكن ميخواندش و شده آرزوي محال. براي مغز كوچك من بزرگ است نه براي توئي كه بزرگتريني ! به خواست تو....كافيست كه تو بخواهي... .

كلافه ام. سر درگمم. مثل كلافي  تو در تو كه....دلم ميخواد با تمام وجود در آغوش كسي باشم كه آغوشش هميشه برايم باز است.  اشك هايم از حد ميگذرند وتنها تو سرزنش نميكني اين باران هاي سيل گونه را.حالا كه خوب فكر ميكنم ميبينم دلم فقط تو را ميخواهد. دلم به حال خودم ميسوزد كه وقتي درد دارم به سراغ تو مي آيم. شرمنده ميشوم از اينكه تو آنقدر بزرگي كه به روي خودت نمي آوري و آنچنان مشتاقانه مرا ميپذيري كه گمان ميبرم من تنها بنده ي تو ام.

         براي تو ميتوانم حرف بزنم. از چيزهايي كه اگر ديگران بدانند سرزنشم خواهند كرد..

چه كنم با اين روي سياه؟ من ناداني ميكنم اما توباز هم تنهايم نميگذاري!ميتواني رهايم كني به جرم غفلت اما بزرگوار تر از اين حرف هايي.

ميتوانستي رهايم كني. و من گمان كنم كه نيستي. بعد كم كم  فراموشت كنم و تقصير ها را بيندازم گردن تو وبعد كه گرفتاري را ميفرستادي كه بهانه اي شود براي به ياد آوردن تو. كه تنها كسي هستي كه ميتواند كاري كند براي دلم. لب به شكوه گشايم كه تو فراموشم كرده اي و....اما تو مهربانتر از اينيو تو آنقدر دوستم داري كه  بيدارم كردي و نزديك بودنت را به يادم آوردي. تا بيش از اين دچار فراموشي نشوم.

 خدايا؟ ميداني  هر بار كه دلم ميشكند دستهاي مهربان و صبور تو كه مرمتش ميكند. رد دستهاي تو را كه حس ميكنم. برايم كافيست. تو با رد پاي حضورت  خط ميزني روي تمام دلتنگي ها.روي تمام حسرت ها و نداشته ها.... اصلا بگذار بشکند این دل که درمانش توئی... آه كه خدايي فقط شايسته ي توست. كه بعد از اين همه عصيان باز هم ميشود برگشت. ميشود با يك ببخشيد  همه چيز را پاك كرد و دوباره آغاز كرد..مرا ببخش به خاطر تمام گناهان ريز و درشتم . براي لحظه هايي كه به يادت نبودم. براي ثانيه هايي كه فراموشت کردم. براي  روزهايي كه لذت گناه مرا فريفت. مرا ببخش اگر آن نبودم كه تو هميشه دوست داري باشم. مرا به خاطر رحيمي خودت ببخش. همين. بد كردم با خودم و با توئي كه اين همه مهرباني!خدايا ببخشید.

خدايا چطور شد كه يادم  رفت تو بزرگتر از مشكلاتي هستي كه دارم؟ چطور يادم رفت كه اگر تو بخواهي تمام اين بنده هاي مخالفت موافق ميشوند؟؟!!!

            ميدانم كه باز هم بازگشت مرا خواهي پذيرفت چون تو بزرگتر از گناهان مني.                                                    

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:31 توسط سمیرا| |