تبليغاتX
با من بیا.....
با من بیا.....

 

خواستم سكوت كنم. اما مگر ميشود؟ مينو مگر ميشود اين مهمان ناخوانده را ،اين بغض روزهاي تلخ را،به بهانه ي تلخي اش تا ابد در گلو  پنهانش كنم؟. تو كه بهتر ميداني بغض چه قدر درد دارد.و من آمده بودم روبروي كتابخانه بدون كتاب تادر آغوشت آرام بگيرد اين بغضي كه هزار تا كتاب حرف داشت براي كسي كه ميتوانست بشنودم...

دلم براي بچه گي هايم لك زده. نه اينكه آن روزها غم نبود. غم بود اما كم بود.

مينو براي روزهايي مينويسم كه عاشق ميشوي:

دوست داشتن رنج دارد.  و من حالا ميفهمم  چرا انقدر رنجِ این دوست داشتن را دوست داشتم و دارم...

آن روزها ميترسيدم گرفتار هواي نفسم شده باشم اما حالا با يقين برايت مينويسم بدون ترس از حرف اين روحاني ها،پدرم و مادري كه گمان ميكند من خدا را گم كرده ام!:  من گرفتار عشقي پاكم. من هر بار بیشتر به یقین می­رسم .این حسی که نمی­توانم بیانش کنم... حسی که هر بار و هر بار بیشتر جذبش می­شوم... عین اسفنجی که آب را به طرف خودش می­کشد من هم به طرفِ یك حسِ خیلی غریب کشیده می­شوم... من مثل هواي پاك ميبلعم اين عشق را... اما اینکه چرا... چرا من عاشق این رنج شدم...؟! هنوز نميدانم مينو. فقط ميخواهم داد بزنم كه من در هاي و هوي اين عشق دارم خدا را پيدا ميكنم. مراببخش که همیشه باعث نگرانیت شدم...اگر نشد كه از تمام حرف هاي ناگفته بگويم..به خاطرمحرم بودن يابودن تو نبود. چون نمی­خواستم ارزش حرفهای دلم را با با فریادِ کلمه­ها بزنم... نه... نه نیازی به فریاد من نیست... اگر هم گاهي به واسطه ي اينجا خود حقيقي ام را برايت فرياد  ميكنم. این فریاد را من به خودم می­زنم... این من هستم که نیاز به فریادِ کلمه­ها دارم... کلمه­هایی که کوچکترین اثری که می­تواند داشته باشد اینست که حس كنم گاهي صبورترين ها هم بي شكيب ميشوند. من اسوه ي صبر بودم وقتي در مقابل كار دختران دانشكده مان كه مهر ورزيدم و بديدستمزدم شد و... كه زير تازيانه ي كلمات دم نزدم كه جسمم هم پاي روحم زخمي شد و تاب آوردم و همه پرسيدند چگونه؟ من صبوري ام را از دست نداده ام تنها عجولم براي در آغوش گرفتن خوشبختي. و باور دارم كه اين خوشبختي حق من است. پس بي صبرانه صبرميكنم هنوز... آره تازه فهمیدم که چرا انقدر عاشق این رنج بودم و هستم... این رنج، رنج آدم شدن من است رنجی که بدون آن زندگیم خالی از همه چیز میشود.. رنجی که اگه خدا بیشتر  قدرت بدهدم می­خوام گستره اش بیشتر و بیشتر بشود...

 

چنديست روبروي آينه كه مي ايستم و ناگهان دستم ميرود روي گونه هايم...

سال هاست دورم.سالهاست  ازخودم دورم.توي چشمهاي خيلي هاتان ميبينم اين سوال را: كه چرا توي اين زمان كوتاه اين قدر پير  شد و شدم؟ عزيزكم زمان در دست انتظارهاست... انتظار پیر می کند آدم را... انتظار پر و بال می دهد... انتظار پر و بال می کَند ... انتظار شوق می دهد... انتظار می پوساند و از نو می سازد... انتظار .... سخت است انتظار.  ومن هر روز... هر لحظه... و در هر زمان، انتظار آمدنش را می کشم...! و این است که سختی انتظار را با ذره ذره وجودم حس می کنم و  اگر ديروز ساحل آرام را  با اطمينان پس زدم  به امید دست یافتن به اقیانوس بی کراني بود...

تو  و ديگراني كه با چشمهايتان اين سوال را از ما ميكنيد نميبينيد اقيانوسي راكه ما ميبينم. اگر اين روزا آرامش را پس زديم به خاطر چيزي است كه ... و من بيشتر از اين كه عاشق باشم دوستش دارم. و  اين دوست داشتن صبري ميدهد به ما كه گاهي تو را ياد ايوب بيندازيم و گاهي ... اين روزها به قول قيصر امين پور: درعين بيتابي صبورم!

اين روز ها چقدر شادم و چقدر غمگین...!!! شادم برای این که به امید زنده ام به امیدی که می دانم باور و نجات دهنده تمام انسان هاست... غمگینم برای این که هنوز نميتوانم ببخشم.

مينو جان. اين آيه اين روزها سخت مراميترساند:

«لن تنالو البرّ حتّی تنفقوا مِمّا تحبّون؛ هرگز خیر را درنخواهید یافت مگر از آنچه که دوست میدارید ببخشید...».

اين روزها من نميتوانم ببخشمش. كسي را كه بيشتر از خودم دوستش دارم را .. و خوب ميدانم كه تا از او نگذرم. او را نخواهم داشت. سخت است ولي باور كن: گاهي بايد توي زندگي چيزي را از دست بدهي تا بتواني به دست بياوريش. بايد ازش بگذري تا ماندني شود. ميفهمي ؟؟؟

آره رفیق بیشتر از همه ی داشتن ها و نداشتن هایم غمگینم...!!! برای روزهایی که ميتواند زودتر بيايد ولي به قول تو من خودخواه ترم. نميتوانم تصورش را هم بكنم كه راضي شوم به نداشتنش حتي به درازاي يك روز! وقتي شبها با او ميخوابم. صبحها با او بيدارميشوم  و حتي پيش خدا هم با او ميروم....

حال كسي را دارم كه ميداند راه درست كدام است اما ترس تمام وجودش را گرفته و كاش ميدانستي ترس بزرگترين دشمن آدميست.چون موريانه همه چيز را ميخوردو نابود ميكند و يكهو چشمهايت را باز ميكني و ميبيني چيزي برايت نمانده.  هيچ چيز!

نه، اشتباه نکن رفیق، ناشکری نمی کنم...

شکر خداي دوست داشتني ام. خدايي كه مادر و پدرم اين روزها در سجاده ام دنبال رد پايش هستند .شکر کمترین داشتنم را... شکر با تو بودن را...شكر اين جايي كه خودم هستم را... شکر آن چه که دارم و آن چه که ندارم... ،شكر  نان را... که من هرگز گرسنه نبوده ام! شکر همه را به جا می آورم و شکر می کنم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:39 توسط سمیرا| |