تبليغاتX
با من بیا.....
با من بیا.....

 

 

 

ای دل اندر بند ِ زلفش از پریشانی منال             مرغ ِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 

 

 

* يكي نيست به اين شيخ اجل بگه:د اگه اين مرغ ِزيرك بود اصلا تودام نميفتاد كه حضرت ِحافظ!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:40 توسط سمیرا| |
 

 

زلیخا پیراهن نگاه مرا مکش از پشت
که بر میگردم
وبی خیال عزیزهای مصری و یعقوبهای چشم به راه
چنان به خودم می فشارمت
که هفتادو هفت سال تمام
باران بباردو گندم درو کنیم....

                               " مجموعه ی شعر زلیخا "

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:53 توسط سمیرا| |
 

 

خدا؟ الله؟ پدر مقدس؟ كائنات؟ اهورا مزدا؟ هو؟

با كدوم اينا صدات بزنم كه بفهمي با توام؟؟ بي خيال. يزار عين اون وقتايي كه از سر كار برميگردم و اونقدر خسته ام كه فقط خودمو ميرسونم به تختم و دراز ميكشم و باهات حرف ميزنم و صداي بابا رو كه غر ميزنه كه چرا دخترش بي نمازه باهات حرف بزنم. اصلا هم قبول ندارم كه امشب سرت شلوغه يا بمونه برا بعد. من الان باهات حرف دارم. خودت كه ميبيني عزيزترينم خواسته كه تنهاش بزارم. ديگه از اون هم هيچ انتظاري ندارم. حالا فقط ميموني تو. درست مثل ِ اون روزا. فقط تو ومن...يادت نرفته كه؟؟؟ پس بهتره حوصله داشته باشي و تنهام نذاري.واسه عزيزترينم از همه چيم گذاشتم . براش ترانه گفتم. بهترين ترانه هايي كه بلد بودم. همه ي اينا رو كردم كه يه روز تنهام نذاره اما اين همه عشق آخر دلش و زد و... خواست بره تا وقتي دلتنگ شد برگرده. فرقي ام نميكرد براش كه من اين روزا چقدر محتاج ِ بودنش بودم ميدونم كه برميگرده اما وقتي برسه تازه ميفهمه اين سميرايي نبود كه برا آخرين بار ديدتش. تو كه نميخواي يه روز بگي ميخوام تنها باشم؟ اصلا مگه ما ها رو درست نكردي كه تنها نباشي؟ اون قدر تنها بودي كه حوصلت سر رفت و شروع كردي به گل بازي(شايد واسه همين همه بچه ها عاشق گل بازي ان!!!) خیلی باید تنزل کنی تا ببینی ما واسه صعود چقدر جون میکنیم. فرق ما با تو اینه که ما اینهمه ایم و تو یکی با این وجود ما شب و روز خودمون رو به آب و آتیش میزنیم و تو نگاه میکنی یه وقتایی فکر میکنم نکنه دنیا رو از سر تفریح ساختی.فکر میکنم از تنهایی هزاران ساله ات خسته شده بودي. شروع كردي به گل بازي. هااان درسته؟ حتي وقتي حوا و آدم خطا كردن تمومشون نكردي فقط پرتشون كردي اين پايين. اين پايين كه خودش برا بعضي ها جهنمه پا پي اش ابليس ات ديگه چي بود؟ واسه بعضي ها ي ديگه ات هم كه اين پائين بهشته . ديگه اين قول ِ جهنم و بهشتت واسه چي بود؟ تو اين مدت به همه شك كردم از همه نا اميد شدم تنها كسي كه گذاشتمش تو تنگ بلوري دلم تو بودي. به تو شك نكردم! هر دفعه اي كه شكستنم اول نگران تو بودم. اما جاي تو امن بود.شايد دين و آئينم فرق ميكرد با چيزي كه اينا بهش ميگن : ايمان .اما باهات عشق بازي ها كردم. شبا رو تا صبح بغلت كردم. گذاشتم با موهاي بلند و حالت دار خرمائيم عشق بازي كني.برا توئي كه اون روزي كه فقط یه رویا بودم یه حضور مرموز اصلا ازم نپرسيدي ميخوام تو بطن كدوم زن باشم چشا چه رنگي باشه چه شكلي باشم. حتي نپرسيدي كه ميخوام بيام اين پائئين. تو اين كشور؟ حتی یه کلمه هم ازم نپرسیدی اصلا میخوام از بهشتت برم یا نه؟ حوا رو به جرم سیب چیدن از بهشت بیرون انداختی من رو به چه گناهی؟ غير اين بود كه هر چي به سرم اومد ؟ گفتي صبر كن.غیر این بوده که تمام دلبستگی هامو یکی یکی ازم گرفتی و گله نکردم.تا خواستم چيزي ازت بخوام سر و ته اش رو با اينكه حالا صبر كن سر آوردي. هر سازي برام زدي رقصيدم. برا رضايت تو از خيلي لذت ها گذشتم. اما تو ادعا داري عاشق تري. اون قدر عاشقمي كه اگه من بفهمم سنكوب ميكنم. خيلي خوب رفيق. قبوله. عاشقي كه به گفتن نيست نشونم ميدي؟ ميخواي بگي چقدر چشم سفيدم كه همه ي اون عشقاتو يادم رفته؟ نه رفيق! اما خوب من توقع ام زياده. نا سلامتي تو خدائي ها... يادته چند وقت پيش هاااا بابا غر ميزد كه چرا هيچ چي ازش نميخوام؟ چرا نميگم كه دلم فلان روسري رو ميخواد؟ حتي با اينكه عاشق انار و آلوچه ترش و تمبر هندي و تركيب گل رزو مريم و زنبق بودم و نخودچي كيشميش. اما هيچ وقت ازش نخواستم؟ چه قدر ازم خواست كه ازش چيزي بخوام؟؟؟ حالا قبول داري كسي كه همه چيشو ميخواد كه فقط از تو بخواد بايدم توقعش زياد باشه؟؟ يه نيگاه بهم کن چی ازم مونده؟تکیدگی روحم رو ببین. این بار نه...این بار نمیخوام بيفتم. این تنها چیزیه که ازت میخوام بذار بهت بگم اگه زیر پامو خالی کنی به حرمت تمام نون و نمک عاشقانه ام دیگه اسمت رو نمیارم. ديگه حتي از تو هم هيچ چي نميخوام.تموم گلوم پر از فریاد های رها نشده است. پر بغض هاي كالي كه آغوشي ندارم برا وا كردنشون. این بار میخوام واسه یه بار هم شده سر تو هوار بکشم سر تنها رفیقم. چيه؟ مگه دوستم نیستی؟ تو مسئولی در برابر من . تو من رو پرت کردی تو این حوض لجن بیا وایستا جواب تک تک فریادهامو بده. بغلم كن نازمو بكش برام هديه هاي رنگي رنگي گرون قيمت بفرست. هر شب بوسم كن. هر شب درِ گوشم بگو كه عاشقمي . هی برام نسخه ی صبوری تجویز نكن!!! ميدوني رفيق؟ هي ميخوام داد بزنم بهت بگم: نميتونم! خسته ام. بعد يادم كه مياد كه تو رو دارم جمله تو گلوم خفه ميشه. خط ميكشم. به همه ميگم كه اميدوارم. كه منتظر روزاي روشن ترم. منتظر سپيدي پس از تاريكي . آساني بعد از سختي. پس رفيق به جاي اينكه بشيني اون بالا يا روبروم وايسي و منو از جهنم بترسوني که میخوای از موهای بلندم آویزونم کنی؟که با مارهای چند سرت میخوای بیافتی به جون اندامم؟ من كه باورم نميشه يه عاشق ِ واقعي بتونه اين كار و با معشوقش بكنه حتي اگه معشوقش بهش خيانتم كرده باشه!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0 توسط سمیرا| |
 

 

انگار هر کاری می‏کنم نمی‏شود نمی‏شود که برایت ننویسم

 اصلا انگار بغضم را گره زده‏اند به تو و تا به نام نخوانم‏ات خلاصی ندارم

 ميدانم اين كه تو هم این همه سال ،

بغض‏ات را فرو خوری

کلامی به لب نرانی

 كتمان كني وبه دل نگيري زخم آدمك ها را

می‏شوی درست عین همین حالای من که تا می‏آیی واژه به لب آری همه‏اش می‏شود اشک و می‏چکد، می‏بارد بر لب‏ات اما قبول ندارم قبول ندارم که بد شده باشم گفته بودم‏ات فقط حالم خوب نیست، همین!!! وگرنه بد نشده ام به خدا بد نشده‏ام!!! احساسم هنوز همان است که بود، که تو بی‏آنکه من بگویم می‏خواندی، می‏دیدی، می‏فهمیدی می‏دانی این روزها تنهايي چه چيزي داشت كه من نداشتم؟؟؟ چرا گمان كردي اين دوري مرا بزرگ ميكند؟؟؟ نگفتي يكهو آن قدر تنها ميشوي كه خودت را كوچك كند؟؟؟ بايد به چه زباني به تو بگويم؟؟ من نميخواهم بزرگ شوم. تو كه نميداني. اگر بزرگ شوم ميشوم عين همه. آن وقت كه ديگر " من " نميشوم! ميشوم يكي ديگر مثل همه. لعنتي .بفهم! از سختي تنها ماندن كه بگذريم تازه مي رسيم به سردي اش!!! این همه تنهایی وسکوت وادارم می‏کند به اندیشیدن به خیلی چیزها به خودم، به تو به رابطه‏مان و به زوال دست‏هامان به این باور که می‏توان جدا بود و دوست داشت می‏شود دور بود و عاشق ماند تنها برای دست‏هایی که می‏شناسی برای خود خودش خود او که بی‏هیچ عادت و اجباری بی‏هیچ تکرار و اکراهی بی‏هیچ حرف وحدیثی عاشق خود حقیقی‏اش بشوی نه شیفته‏ی خود حقوقی‏اش که وجود‏ش مهم باشد نه حضور‏ش آن وقت اين سختي و سرما را هم طاقت مي آوري ميتواني فقط نگاه‏اش را حبس کنی پشت چشم‏هایت در سینه‏ات نفس‏هایش را بشماری و احساس‏اش را بفشاری میان بازوان‏ات آن‏وقت فراموش‏ات می‏شود نبودنش بی‏اینکه نیازت باشد هر روز به نام بخوانی‏اش و تشنه‏ی شنیدن‏اش باشي که بگویی‏اش و بشنوی‏اش "دوستت ‏دارم " را که تنها و تنها خیال‏اش برایت بس باشد بی‏بودنی و بی‏حضوری که دست‏هایم می‏دانند سال‏هاست( اين سال ها كه گفتم اغراق نبود هر روز ساليست بهانه ام. خيلي وقت است منتظر نگذاشته امت و يادت رفته اين حس را!!!) داشتم چه ميگفتم؟؟ هاان يادم آمد داشتم ميگفتم: سالهاست با خیال‏ات زنده‏ام که هنوز می‏دانم صبح، یعنی پلک گشودن‏ات که شب‏ یعنی چشم بستن‏ات و پلک هم که می‏بندم، باز می‏بینم‏ات که هنوز در هوایت نفس می‏کشم که هنوز هر شب در آغوش‏ات غرق می‏شوم که هنوز.... که تا ابد...  

 

 

*- امير ِ عزيز. گاهي وقتها خيلي ها را ميشناسي اما يكهو حس ميكني كسي تو را نمي شناسد. ميخوانمت فقط گاهي گير ميكنم توي نقطه چين ها....

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:5 توسط سمیرا| |