گناهي نداشت ، درد من سنگين بود . شانه هايش طاقت نياوردند و قلبم شكست . از آن پس مرا ناديده گرفت ، رفت و مرا تنها گذاشت ! و من ... آن تكه هاي خونين را هر روز نگاه مي كنم ، و مي گويم : "تقصير از من نبود ، باور كن ..." نازنين گريه مكن اشكِ تو بي آن كه بداني آرام تيشه بر ريشه ي صبرم زده است من بدون اشكت از نگه كردنت احوال ِ تو را ميدانم من درون ِ اشكت غم خود ميبينم و خدا ميداند چه غمي در دل ِ ماست.... عمر من گريه مكن بيش از اين گريه مكن گنهِ ما عشق است! ما دچاريم به هم.... چه نصحيت گويم؟ عاملي بي عملم.... كه تو هر بار با ،بارش چشمان ترم ميسوزي از غم ِ خفته درون ِچشمم به چه سوگند خورم بال و پر ميزني اما دم نه! گرچه ره دشوار است و غم ِ ما درياست تو به فردا بنگر. ناميدي مرگ است دل به اميد ببند كه خدا ياور ماست... گل من. نازنيم همه ي هر چه كه دارم تو بخند و دگر گريه مكن كه در صورت ماه ِ گل من، تبسم زيباست. ............................. مينو جان... سخت است كه پناهي براي چشمهاي ابري ات نيابي.... سخت است كه نيش زبان ها را چون نوش به جان بخري... سخت است كه ناگهان چشم باز كني و ببيني از قلم تمام ِ خاطره ها افتاده اي.... سخت است كه سينه ات مزار حرفهايي باشد كه كسي نشنيد.... سخت است كه جاي يك زخم قديمي روي دلت خيلي چيزها را به رخت بكشد ولي خودت را به نديدن بزني.... سخت است كه بعضي جاها ،بعضي آدمها،بعضي خاطره ها،بعضي شعر ها نمك به زخمت بزند و دم نزني... سخت است كه تو به دنيا بيايي ولي دنيا به تو نيايد.... سخت است كه تسكين دل شوريده ات .... سخت است كه همه تو را با خنده هايت بشناسند و ماه ِ تنهاي شب،تو را با اشك هايت به جا بياورد.... سخت است كه اينقدر زود بزرگ شوي.... سخت است كه روزي هزار مرتبه بر پدر و مادر عاشقي لعنت را در گلو خفه كني و نفرستي..... سخت است كه خواهرت به خواب هايت پا نگذارد.... سخت است كه توي بازي روزگار به خودت بيايي و ببيني تنهاتر از خدا شده اي اما باز هم كتمان كني.... سخت است كه اين روزهاي جهنمي را تاب بياوري ولي حس كني انگار روزهاي بهشتي-كه بهانه ي تاب آوردن اين روزهايت شده- اصلا وجود ندارند.... سخت است كه يك " دوستت دارم ِ " دوستي به نام مينو بهانه اي شود براي تركيدن بغضي كه مدتهاست امانت را بريده... ولي سخت تر از همه ي اينها اين است كه كسي نفهمد اينها چقدر سخت است!!! مينو ..آه مينو جان اگر دروغ رنگ داشت هر روز شايد ده ها رنگين كمان در دهانمان نطفه ميزد و بي رنگي كم ياب ترين چيزها بود. اگر شكستن دل صدا داشت بي شك ديگر هرگز كسي نميتوانست بگويد: " سكوت ِ شب!!!". كه صداي شكستن دل هايي چون من آبروي سكوت را با خود به تاراج ميبرد! اگر براستي خواستن توانستن بود محال نبود وصال، و عاشقان كه هميشه خواهانند.هرگز تنها نمي ماندند...آه عزيزكم...اگر گناه وزن داشت تو از بار گناهت ناله ميكردي و من از سنگيني اش نميتوانستم كمر را هم راست كنم.نازنينم؟؟باور كن اگر غرور نبود ما واژه ي دوستت دارم را در نگاه ها جستجو نميكرديم... اگر به جاي طلسم دشمنانمان را دعا ميكرديم يك نفر ديگر به دوستانمان افزوده ميشد.... و باور کن که سکوت یک زن تنها جایی است که می شود حرفهای دلش را شنید.و ميخواهم بداني من اين ها را به تاوان ِ گراني آموخته ام... اين همه گفتم و هيچ نگفتم... انگار " وحشي بافقي" سال ها پيش بهتر حرف دل مرا زد وقتي سرود: فريـاد كه سـوز دل، بيان نـتوان كرد با كس سخن از داغ، نهان نتوان كرد اينها كه من از جفاي هجران ديدم يك شمه به صد سال بيان نتوان كرد فرياد مي زندُ سر ِ من درد مي كند اين روز ها تمام ِ تنم درد مي كند من خسته ام از اين كه ندارم تورا،ولي اين دختـرك به خاطـر ِتو، صـبر مي كند هي سعي ميكنم كه نفهمي مرا چقدر زخـــم ِ زبان ِ مـــردمكان تــلخ مي كند "او وصله ي تن ما نيست!" مي فهمي؟؟ خشمي كه صــورت ِ مرا ســـرخ مي كند او فـــكر مي كند كه شــايد نديدنت..... عشق ِ تو را ته ِ دل ِ من سرد مي كند من باورم نشد ولي قاطعانه گفت: " او عاقبت،روزي تو را ترك ميكند!" عشق از نگاه ِ او گناه است و دخترش... از اين كه زنده ام پدرم شرم مي كند! من مي نويسم از تو و از عشقمان و از... تنها همين سه نقطه مرا درك مي كند تنها به جرم ِ اين كه تو را دوست دارمت اوقـــات من و خودش، تــلخ مي كـند در گوش ِ من آيينه رازي گفـــت: "اين غصه ها آخر مرا پير مي كند!" *خوشحال ميشم كمكم كنين براي اين شعر اسمي مناسب پيدا كنم.... *-و منتظر دعاهايتان هستم....
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
13:7 توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت
14:11 توسط سمیرا| |
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت
18:55 توسط سمیرا| |


