تبليغاتX
با من بیا.....
با من بیا.....

من دلم ميخواهد بدون ترس!

با صداي بلند، تو را به اسم صدا كنم.

و كسي هم نپرسد كه تو كيستي؟

از كجا آمده اي؟؟

و چه نسبتي با شعرهاي  من داري!

من دلم ميخواهد تمام قافيه هاي شعرم تو باشي اما...

اما هنوز هم مغرورترين  و سخت ترين دختر دنيا باشم !

من ميخواهم تا هميشه " تو " خطابت كنم به جاي "شما"!!!

من ميخواهم شيوه ناز كشي بياموزمت.

كه ديگر به اين راحتي مقابل يك  نه  من،همه چيز تمام نشود!

من دلم ميخواهد باور كنم كه براي چشم هاي تو

زيباترين زنم!

ميخواهم معماي وجودت را حل كنم!

و پيروزمندانه لبخند بزنم.

ميخواهم عطرِ تنم

جاودانه ترين عطري باشد كه شنفته اي!

مرا و آرزوهاي مرا درياب

كه حالا دير زمانيست

آن چنان منتظرم

كه اگر زود هم بيايي دير است!!!

 


*-  علي الحساب اين نوشته مهمان چشمانتان باشد

     شعر هم بماند براي بعد!

     كه اگر عمري بود

     و مجالي ديگر

     با تو من باز سخن خواهم گفت !

     كه سخن بسيار است

    اگر عمري بود

    و مجالي ديگر...

 

 

*- چرك كف دستي كه ميگويند شايد،تنها چاره ساز مشكل اين روزهاي من باشد.

   كسي نيست كمك كند آيا؟؟

 

 

*- دلم ميخواهد اين جا مثل آن روزها پر از آدم هايي باشد كه براي خواندن ِ دل نوشته هايم وقت دارند!

   آهاااااااااااي... كسي بي قرار نوشته هاي دل من نيست؟؟

 

*- کسی نیست منو ببره سر خاک خواهرم؟؟ دلم تنگ شده براش.

 

به بانو  هم سری بزنين برگشته:

                                               www.arefehoamoopourang.blogfa.com

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 8:53 توسط سمیرا| |
 

 

                  بعد از قرن ها آمدي كه بگويي چه؟ كه دوستم داشتي و نماندي؟؟....

          قبول!قبول كه ماندن، دليل بر دوست داشتن نيست اما بهانه هايت براي رفتن...

     دلتنگي هايم را به جاي آغوش ،سيلي زدي و بهانه آوردي كه عوض شده اين دخترك !

 بعد از رفتنت چيزي عوض نشد جز اينكه دلي كه شكست نه يك بار كه چندين بار نبودنت را براي

چشم هاي خيسم تكرار كرد. و از تو گله اي نيست كه اين رسميست كه  كس را از آن گريزي نيست. 

              تقصير ها همه از من بود! من كه آخر ِ دوست داشتن را از همه شنيده بودم

                                     نبايد پا ميگذاشتم توي راهي كه بيراهه بود!

                                           فكر ميكردم فراموشت كرده ام!

                   وقتي همه چيز براي  پوشيدن لباس عروسي ام محيا بود جز دلم!!!   

   بعد از تو هيچ وقت  مثل آن روزها عاشق نشدم!با آن كه مجنون بسيار بود و دلداده فراوان!  

 

                        

 

*-پست بعدی از شعر های جدیدم خواهد بود. که بسیار دوست میدارمش

 

*- افلاطون عزیز هر چه کردم برای گذاشتن نظر در وبلاگتان توفیق حاصل نشد. اما خواندمت!

 

 

 

 + اضافه تر نوشت: من نفهمیدم تبریکت بابت چه بود!همانطور که دلیل رفتنت را هم هرگز نفهمیدم !!!

مگر آمده بودی که بمانی؟؟؟

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:57 توسط سمیرا| |
 

 

تو نداني به چه سان ميلرزد

هم تن و روح و حتي قلبم!

و كمي دورتر از چشم  شما

باز لرزيده به گونه اشكم.

آه هرگز تو نداني چون من

گريه هايم همه در پنهانيست

چون تو آيي همه لبخند شوم.

گرنه من چشمه ي ابرم.جاري.

من دلم در هوس  گريه ولي..

پر غرور در بر تو ميخندم

تو دگر راز مرا مي داني

آه .. رسوا شده قلبم پيشت

عهد من بود نداني اين را:

كه سرانجام به تو دل دادم.

من سرخوش زهمه مستي ها

مست مستم زتو امشب اينجا

گفته بودم  به كسي دل ندهم

ساده باشم

و گرفتار نگاهي نشوم

.........

 

تو گرفتار من ساده شدي

و پر از حسرت با من بودن

و پر از

شور

تمنا

خواهش

سر سجاده دعايت بودم.

تا كه باور كنم اين را كه دلت

جز هواي دل من در سر نيست

تو چه ها كردي تا

شوي باور من

و من ساده به دورازانديشه تو

به تو ميخنديدم

به تو كه هر چه كردم

نگذشتي از من.

از من ساده

من شيشه

من بي سودا....

.........

"دوستت ميدارم"

هر شب اين جمله به گوشم خواندي

پيش از تو

هزاران سايه

هزاران خواهش

اين ترانه

نه كه يك بار

به صد بار

برايم خواندند

و من اما...

چه شد اين بار تو را باور كرد اين دل ساده؟

نميدانم من!

..........

مدتي هست

در عمق نگاهت

آن تمنا ها نيست!

تو به انكار مي كوشي

باشد...

به سكوتي حق را به تو دادم اما...

تو پر از وسوسه ي رفتني و....

نه!تقصير تو نيست!

رسم دوران اين است:

تا نداني كه تو را ميخواهد

تو به دنبال نگاهش نگران

ليك آن دم كه بفهمي قلبش

با تو همراه شده

تو ز او ساده و آسان گذري

رسم تلخيست ولي...

حالا... مدتي هست كه تو

راز من ميداني

 من منتظرم تا تو نيز...

از من ساده آسان گذري!

 

 

 

 

*- سلام به رسم آغاز ... دلم بهانه ی همه تان را میگرفت. شما را نمیدانم هرچند! دیر آمدم..یعنی؟؟ بگذارید کمی بی پرده بگویم. هوای حوصله  ام این روزه بد جوری ابریست . و راستش را اگر بخواهید  بدانید خدای اقاقی ها این روزها دلم را شکست و من لبخند میزنم چون هر چه باشد او خداست و حتی زخمش هم.. و به قولی نیشش نیز در  نظر ما نوش آید. گله ای نیست . و تنها تمناییست از  دل های بهاریتان تا در این فصل سرد  دعاهای گرمتان را از من دریغ نکنید.

 

 

شعر را نیز چند وقت پیش تر ها گفته بودم اما این روزها که کم کم داشتم حس میکردم خودم را توی لباس عروسی بیشتر با حال و هوایم سازگار است. هرچند انگار خدا مرا توی همین سارافون سبز رنگ ساده بیشتر ترجیح میدهد! راضی ام به رضای او هرچند دلم چیز دیگری میخواست....

 

***- توضیح هم اینکه کم لطفی از سوی او بعد از دانستن این راز بر من روا نشده.تنها میترسم که من نیز گرفتار این رسم تلخ شوم و  شما نیز میدانید لابد که  "ترس"  گناه کمی نیست! 

 

 

 *- مسعود نامی از من خواسته بود بهشون ایمیل بزنم. با من کار داشتند ظاهرا"!!!  اما آدرس ایمیلشون رو درست وارد نکرده بودند انگاری!

ایمیل من  اینه: اگه باز هم اومدند و دیدند  از این طریق با من در ارتباط باشند:

                                                                                           

                                                                                                   samira.aram@yahoo.com             

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:43 توسط سمیرا| |