تبليغاتX
با من بیا.....
با من بیا.....

يك اسمان تنهاي سهم من ديوانه

يك حسرت طولاني

اه و غم  و تنهايي!

نم نم چكيد چيزي ارام روي گونه

اه از دلم مپرسيد كز زندگي رميده!

 اه اي خداي شب بو

دلگير از اين كويرم

دلخسته  ام ز بودن

من عاشق عبورم.....

   اينجا همه غريبند

دلتنگ و نااميدند

من خسته ام از اينجا

من تشنه ي عبورم.........

اينجا تمام بودم غمها و غصه ها يم

شايد اگر نباشم ....

اه اي خداي خوبم!

دلتنگ از اين بيابان

از زخم حرف مردان

از نيشخند هاي ارام و بي ترحم....

من خسته ام خدايا دلتنگ بارشم من

اري بخوان زچشمم

سرشار خواهشم من

اه اي خداي غم ها اه اي خداي خوبم من خسته ام ز بودن

 از زندگي سرودن

گم كرده ام خودم را

شايد تو را....دلم را!

سجاده ام كه گم شد

  ان شب كه بي تو بودم

 ان شب كه بار اول بي ياد تو سرودم

اري گمانم ان شب

خود راگم كرده بودم

من بي تو مرده بودم

اما چقدر زنده....

من بودم اما اري بي تو چقدر مرده...

اري خداي خوبم من از خودم فراري....

تنها گناهم اين بود:

دلتنگ  بودم اري!

هر چه كه بوده بوده

اكنون برس به دادم

اين چشمهاي خسته

محتاج يك نگاه است!

گفتي بخوانمت تا برمن نظر نمايي

فرياد ميكنم من!اه اي خدا كجايي؟؟؟؟

از ياد برده بودم هستي هميشه با من

شرمنده ام خدايا....من خوب تو نبودم!

 من عاشق تو بودم.... اما عجول بودم!

خواندم تو را وليكن...من صبر كم نمودم!!!

حالا حسادت من تنها خدا به مرگ است.....

وقتي تو نيستي اه اينجا چقدر سرد است...

اين ماجرا شروع شد:ان شب كه بي تو بودم!

ان شب كه بار اول بي ياد تو سرودم!

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 6:11 توسط سمیرا| |