گفته بودي كه مرا تا ابد ميخواهي.... من به تو خنديدم! كه چرا واژه ا ي چون من تكراري را اين چنين ناب و نو ميخواني؟؟؟ من به تو خنديدم و گفتم:طفلك! قصه ي بانميكيست گر كسي عاشق تكرار شود او مرا نو ميديد! از تو خواهش بود و از من خسته فقط لبخندي به تو ميخنديدم و به چشمان تو كه در من خسته به دنبال چه ميگشت مگر؟؟؟ من غزل هايم هم پر از رفتن بود! تو نميدانستي كه چه سان پشت ان لبخندم ميسوزم تو نميدانستي كه ان دختركي كه نو ميخوانيش قصه اي تكراريست! به تو گفتم كه برو! بگذر ازمن.....بيچاره نشو! قصه اي تكراي: تو مرا ميخواهي و من اما.... به خدا دست خودم نيست! برو! بگذر از من زيبا....در توان من نيست! او مرا ميخواهد ...تو مرا ميخواهي...... و مي انديشم: حتي عشق واژه اي تكراريست! اما نه!!!!!......... تقصير دلت چيست اگر اين دخترك خيره سر كه تو ميداري دوست اينجاست ولي تكراريست؟؟؟؟........ راستي؟؟؟ اخر قصه ي ماتماشايي نيست؟؟؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت
15:30 توسط سمیرا| |

