براي چه مانده ام هنوز هم نميدانم....... وقتي تمام سروده هايم حديث دلتنگيست وقتي ارزو هايم غريب تر از انند كه تو دريابي. بي خود نخواه كه نصيحتم كني خودت را خسته نكن گوش هايم نميشنوند دكتر هم كه رفتم گفت: چه بگويم خانووووووووم؟؟؟ يكي دو تا كه نيست دلتنگي غم اشفتگي دلنگراني تنهايي ترس بي كسي . . . . . . . . . . . . اه خانوم نگاه كنيد عكس يك چيز جديد هم نشان ميدهد ... كمي انطرفتر ميبينيد؟؟؟ اري ديوانه اييد!! و به همراهاني كه هرگز نبودند گفت: از دست من هيچ كاري برنمي ايد فقط برايش دعا كنيد اما من حتي از تو نميخواهم برايم دعا كني... راستي؟؟؟؟؟مگر نگفته بودند مرگ حق است؟؟ من حقم را ميخواهم!لطفا..... دوستان عزيز سلااااااااام مدتي بود نبودم و حالا.. راستي از اين كه تواين .....مدت نتونستم بهتون سر بزنم.... شرمنده!!!! راستی از همتون که تو این مدت وبمو تنها نذاشته بودید ممنونم... مخصوصا شما اقا بهنام(مسافر غریب) که نیومدنم رو مثل خیلی ها پای نبودنم نذاشتید و تشکر ازخیلی های دیگه... از همتون که وبمو تنها نذاشتید یه دنیا ممنون قرار نبود اين اپ رو بكنم قرار بود يه اپ ديگه بكنم كه فقط يه نفر ازش خبر داشت يكي كه تو اينكه من دوسش دارم شك داره !..... راسش الانم كه اين اپو كردم واسه خاطره يه نفره كه ازم خواست يه نفر كه قد تموم زندگيم دوسش دارم..... يكي كه........... اره تو گل پری که حتی اگه ازم جون بخوای شک نکن میدم! شرمنده حتي نميام كسي رو دعوت كنم اخه كم كم بايد ديگه.............. اصلا وللش بريم سر اصل مطلب: نه ! نه! اينبار نه دل نوشته اي از خودمه و نه شعرو فعلا از دست اونا راحتين! راستش رو بخواين حيف ديدم شما رو با اين نوشته ي استاد ادبياتي عبد الباقر حميدي نام كه بسيار جدي پر هيبت و اما در عين حال شوخ طبع هستش اشنا نكنم. با همه ي جديت و ديسيبليني كه توكلاسشون هست گه گداري اين گونه داستانك ها لبخند رو مهمان لبامون ميكنه اين نوشته هم از نوشته هاي ايشونه كه دلم ميخواست شما هم بخونيدش مطمئن باشيد ارزش وقت گذاشتن داره... با لحني طنز الود و بسيار زيركانه اين نوشته رو نوشتن... بخونيدش و اعتراف كنين كه اين استاد بسيار زيرك و خوش طبعه... "زندگي ادمي" خداوند زمين را افريد- اسمان را برافراشت .خورشيد و ستارگان را برقرار ساخت چون مكان اماده گرديد اراده فرمود جانوران و انسان را در روي زمين نخست خر را افريد و ان را گفت: تقدير تو اين است كه همواره در كارهای دشوار باشي بارهاي سنگين بر دوش بكشي كمرت در زير بار كار خم گرددگاه گاه انسان نيز بر گرده ي تو بنشيند و زمان ارامش تو تنها با مرگت فرا ايد پنجاه سال هم عمر تو باشد. خر گفت : بر اراده ي خالق سخني نميتوان گفت. اما با چنان زندگي دشوار باور ندارم دوام اورم. سي سال را كم نماييد خواست خر پذيرفته امد و عمرش به بيست سال مقدر گشت. ديگر سگ را افريد.ان را هم گفت : جايگاه تو در بيرون است. در سرما و در گرما خارج از سكونتگاه انسان به نگاهباني خواهي بود. ارامش انسان را تو بايد فراهم اوري. زماني كه انسان به اسايش ويا به خواب است تو بيدار ميماني تا انسان ايمن از ويرانگران زندگيش دمي بياسايد. گله ي گاو و رمه ي را پاسبان تو مي باشي. سي سال هم عمر خواهي كرد. سگ گفت : اميد دارم سخن من هم درشت ننمايد! اما با چنين زندگي دشوار سي سال بسيار دراز مينمايد. پانزده سال كم نماييد. خواست سگ نيز پذيرفته شد و عمرش پانزده سال مقدر گرديد. و ميمون را افريد: چابك و خنده اور. او را گفت: خانه و مسكن نخواهي داشت. در جنگل ها خواهي ماند. از روي شاخه به ان شاخه ي ديگر خواهي پريد. گاه گاه ميوه اي به چنگ تو خواهد اماد. و نقش تو خنداندن ادمي خواهد بود. بيست سال نيز عمر خواهي داشت. ميمون گفت: قصد من جسارت بر اراده افريدگار نيست. باري با چنين زندگي دربدر بيست سال بسيار دراز مينمايد. ده سال كم كنيد كه بتوانم تحمل نمايم. خواست ميمون نيز پذيرفته شد و عمرش ده سال مقدر گشت. انگاه انسان را افريد: پر شكو و زيبا. با قامتي افراشته روي دو پا راه رفتن گرفت و سبب رشك اسمانيان و باشندگان زمين شد. انسان را گفت: هرانچه در دريا و خشكي و اسمان در حركت است از ان تو ميباشد. در سايه سار درختان تنومند خواهي ارميد ازميوه هايش خواهي خورد..ماهيان و پرندگان نيز اسير تور فكر تو خواهند بود. تاج افرينش ما تو هستي. بيست سال هم عمر خواهي داشت. انسان- گله مند از كوتاهي عمر گفت: با اين همه سعادت كه براي من مقدر فرمودي گمان دارم بيست سال فرصت بسيار كمي باشد. زمان عمر مرا طولاني تر فرما. خداوند گفت: تعداد سال هاي مقدر شده ميان شما تقسيم شد. انسان گفت: ميدانم....اما ان سالهايي را كه خر – سگ و ميمون نخواستند به من ارزاني دار. خواست انسان براورده شد هفتاد و پنج سال زمان زندگي او شد و او زيست خويش را اغز نمود. نخست: بيست سال سراسر شاد و سرشار از ازادي و رهايي را زيست. به خواست او همه چيز فراهم مي شد. به اراده ي او بازي اغاز و به انجام مرسيد. بيگانه با غم و اندوه .انسان بيست سال اول را به پايان رساند. سپس استفاده از سي سال خر را اغاز كرد. مسكني فراهم اورد همسري اختيار كرد چون خر بار برد كمرش زير سنگيني زندگي خم شد و هرگز شادي زندگي را نچشيد.تنها كار كرد و با عرقريزان جان توانست خود را سر پا نگه دارد . اين دوره به پايان امد. سال هاي عاريت گرفته از سگ را شروع نمود : كودكاني در اطراف خود ديد. مانند سگ به پاسباني از انها پرداخت. در گرما و در سرما بيدار ماند تا فرزندانش اسوده سر بر بالين خواب گذارند.سال هاي شاد را تنها در سيماي فرزندان خود جستجو كردو سوي اندك چشمانش ان شادي ناچيز را هم از وي دريغ ورزيد. پانزده سال سگي نيز به پايان رسيد. سرانجام سالهاي امانت گرفته از ميمون را اغاز كرد. چيزي براي خودش نمانده بود. پس ناچار از خانه اي به خانه ي اين پسر به خانه ي ان دختر ميرفت تا مانند ميمون نوه هايش را بخنداند پس در هفتاد و پنج سالگي ديگر كاري براي انجام يافتن نيافت:تنها شاد تنها! و به خواندن داستانني از اساطير يونان پناه اورد: .....و به چشمان خويش سيبل را ديدم كه يكصدو هفتاد سال عمر داشت.فرتوت و درمانده! او را در قفس اويزان از شاخه ي درختي نهاده بودند. چون از او پرسيدم ديگر چه ارزويي داري؟ با صدايي لرزان پاسخ داد: ارزويي جز مرگ ندارم!
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت
20:23 توسط سمیرا| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت
3:4 توسط سمیرا| |


