تبليغاتX
با من بیا.....

با من بیا.....

در عین بی تابی صبورم!!!

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

 

خواستم سكوت كنم. اما مگر ميشود؟ مينو مگر ميشود اين مهمان ناخوانده را ،اين بغض روزهاي تلخ را،به بهانه ي تلخي اش تا ابد در گلو  پنهانش كنم؟. تو كه بهتر ميداني بغض چه قدر درد دارد.و من آمده بودم روبروي كتابخانه بدون كتاب تادر آغوشت آرام بگيرد اين بغضي كه هزار تا كتاب حرف داشت براي كسي كه ميتوانست بشنودم...

دلم براي بچه گي هايم لك زده. نه اينكه آن روزها غم نبود. غم بود اما كم بود.

مينو براي روزهايي مينويسم كه عاشق ميشوي:

دوست داشتن رنج دارد.  و من حالا ميفهمم  چرا انقدر رنجِ این دوست داشتن را دوست داشتم و دارم...

آن روزها ميترسيدم گرفتار هواي نفسم شده باشم اما حالا با يقين برايت مينويسم بدون ترس از حرف اين روحاني ها،پدرم و مادري كه گمان ميكند من خدا را گم كرده ام!:  من گرفتار عشقي پاكم. من هر بار بیشتر به یقین می­رسم .این حسی که نمی­توانم بیانش کنم... حسی که هر بار و هر بار بیشتر جذبش می­شوم... عین اسفنجی که آب را به طرف خودش می­کشد من هم به طرفِ یك حسِ خیلی غریب کشیده می­شوم... من مثل هواي پاك ميبلعم اين عشق را... اما اینکه چرا... چرا من عاشق این رنج شدم...؟! هنوز نميدانم مينو. فقط ميخواهم داد بزنم كه من در هاي و هوي اين عشق دارم خدا را پيدا ميكنم. مراببخش که همیشه باعث نگرانیت شدم...اگر نشد كه از تمام حرف هاي ناگفته بگويم..به خاطرمحرم بودن يابودن تو نبود. چون نمی­خواستم ارزش حرفهای دلم را با با فریادِ کلمه­ها بزنم... نه... نه نیازی به فریاد من نیست... اگر هم گاهي به واسطه ي اينجا خود حقيقي ام را برايت فرياد  ميكنم. این فریاد را من به خودم می­زنم... این من هستم که نیاز به فریادِ کلمه­ها دارم... کلمه­هایی که کوچکترین اثری که می­تواند داشته باشد اینست که حس كنم گاهي صبورترين ها هم بي شكيب ميشوند. من اسوه ي صبر بودم وقتي در مقابل كار دختران دانشكده مان كه مهر ورزيدم و بديدستمزدم شد و... كه زير تازيانه ي كلمات دم نزدم كه جسمم هم پاي روحم زخمي شد و تاب آوردم و همه پرسيدند چگونه؟ من صبوري ام را از دست نداده ام تنها عجولم براي در آغوش گرفتن خوشبختي. و باور دارم كه اين خوشبختي حق من است. پس بي صبرانه صبرميكنم هنوز... آره تازه فهمیدم که چرا انقدر عاشق این رنج بودم و هستم... این رنج، رنج آدم شدن من است رنجی که بدون آن زندگیم خالی از همه چیز میشود.. رنجی که اگه خدا بیشتر  قدرت بدهدم می­خوام گستره اش بیشتر و بیشتر بشود...

 

چنديست روبروي آينه كه مي ايستم و ناگهان دستم ميرود روي گونه هايم...

سال هاست دورم.سالهاست  ازخودم دورم.توي چشمهاي خيلي هاتان ميبينم اين سوال را: كه چرا توي اين زمان كوتاه اين قدر پير  شد و شدم؟ عزيزكم زمان در دست انتظارهاست... انتظار پیر می کند آدم را... انتظار پر و بال می دهد... انتظار پر و بال می کَند ... انتظار شوق می دهد... انتظار می پوساند و از نو می سازد... انتظار .... سخت است انتظار.  ومن هر روز... هر لحظه... و در هر زمان، انتظار آمدنش را می کشم...! و این است که سختی انتظار را با ذره ذره وجودم حس می کنم و  اگر ديروز ساحل آرام را  با اطمينان پس زدم  به امید دست یافتن به اقیانوس بی کراني بود...

تو  و ديگراني كه با چشمهايتان اين سوال را از ما ميكنيد نميبينيد اقيانوسي راكه ما ميبينم. اگر اين روزا آرامش را پس زديم به خاطر چيزي است كه ... و من بيشتر از اين كه عاشق باشم دوستش دارم. و  اين دوست داشتن صبري ميدهد به ما كه گاهي تو را ياد ايوب بيندازيم و گاهي ... اين روزها به قول قيصر امين پور: درعين بيتابي صبورم!

اين روز ها چقدر شادم و چقدر غمگین...!!! شادم برای این که به امید زنده ام به امیدی که می دانم باور و نجات دهنده تمام انسان هاست... غمگینم برای این که هنوز نميتوانم ببخشم.

مينو جان. اين آيه اين روزها سخت مراميترساند:

«لن تنالو البرّ حتّی تنفقوا مِمّا تحبّون؛ هرگز خیر را درنخواهید یافت مگر از آنچه که دوست میدارید ببخشید...».

اين روزها من نميتوانم ببخشمش. كسي را كه بيشتر از خودم دوستش دارم را .. و خوب ميدانم كه تا از او نگذرم. او را نخواهم داشت. سخت است ولي باور كن: گاهي بايد توي زندگي چيزي را از دست بدهي تا بتواني به دست بياوريش. بايد ازش بگذري تا ماندني شود. ميفهمي ؟؟؟

آره رفیق بیشتر از همه ی داشتن ها و نداشتن هایم غمگینم...!!! برای روزهایی که ميتواند زودتر بيايد ولي به قول تو من خودخواه ترم. نميتوانم تصورش را هم بكنم كه راضي شوم به نداشتنش حتي به درازاي يك روز! وقتي شبها با او ميخوابم. صبحها با او بيدارميشوم  و حتي پيش خدا هم با او ميروم....

حال كسي را دارم كه ميداند راه درست كدام است اما ترس تمام وجودش را گرفته و كاش ميدانستي ترس بزرگترين دشمن آدميست.چون موريانه همه چيز را ميخوردو نابود ميكند و يكهو چشمهايت را باز ميكني و ميبيني چيزي برايت نمانده.  هيچ چيز!

نه، اشتباه نکن رفیق، ناشکری نمی کنم...

شکر خداي دوست داشتني ام. خدايي كه مادر و پدرم اين روزها در سجاده ام دنبال رد پايش هستند .شکر کمترین داشتنم را... شکر با تو بودن را...شكر اين جايي كه خودم هستم را... شکر آن چه که دارم و آن چه که ندارم... ،شكر  نان را... که من هرگز گرسنه نبوده ام! شکر همه را به جا می آورم و شکر می کنم

 

ساعت 12:39 نويسنده سمیرا |

فال هم كه ميگيريم.....

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

 

 

 

ای دل اندر بند ِ زلفش از پریشانی منال             مرغ ِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 

 

 

* يكي نيست به اين شيخ اجل بگه:د اگه اين مرغ ِزيرك بود اصلا تودام نميفتاد كه حضرت ِحافظ!!!

 

 

ساعت 9:40 نويسنده سمیرا |

جزو زیباترین قطعه هاست که تا حالا شنیدم

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

 

 

زلیخا پیراهن نگاه مرا مکش از پشت
که بر میگردم
وبی خیال عزیزهای مصری و یعقوبهای چشم به راه
چنان به خودم می فشارمت
که هفتادو هفت سال تمام
باران بباردو گندم درو کنیم....

                               " مجموعه ی شعر زلیخا "

 

 

ساعت 16:53 نويسنده سمیرا |

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

 

 

خدا؟ الله؟ پدر مقدس؟ كائنات؟ اهورا مزدا؟ هو؟

با كدوم اينا صدات بزنم كه بفهمي با توام؟؟ بي خيال. يزار عين اون وقتايي كه از سر كار برميگردم و اونقدر خسته ام كه فقط خودمو ميرسونم به تختم و دراز ميكشم و باهات حرف ميزنم و صداي بابا رو كه غر ميزنه كه چرا دخترش بي نمازه باهات حرف بزنم. اصلا هم قبول ندارم كه امشب سرت شلوغه يا بمونه برا بعد. من الان باهات حرف دارم. خودت كه ميبيني عزيزترينم خواسته كه تنهاش بزارم. ديگه از اون هم هيچ انتظاري ندارم. حالا فقط ميموني تو. درست مثل ِ اون روزا. فقط تو ومن...يادت نرفته كه؟؟؟ پس بهتره حوصله داشته باشي و تنهام نذاري.واسه عزيزترينم از همه چيم گذاشتم . براش ترانه گفتم. بهترين ترانه هايي كه بلد بودم. همه ي اينا رو كردم كه يه روز تنهام نذاره اما اين همه عشق آخر دلش و زد و... خواست بره تا وقتي دلتنگ شد برگرده. فرقي ام نميكرد براش كه من اين روزا چقدر محتاج ِ بودنش بودم ميدونم كه برميگرده اما وقتي برسه تازه ميفهمه اين سميرايي نبود كه برا آخرين بار ديدتش. تو كه نميخواي يه روز بگي ميخوام تنها باشم؟ اصلا مگه ما ها رو درست نكردي كه تنها نباشي؟ اون قدر تنها بودي كه حوصلت سر رفت و شروع كردي به گل بازي(شايد واسه همين همه بچه ها عاشق گل بازي ان!!!) خیلی باید تنزل کنی تا ببینی ما واسه صعود چقدر جون میکنیم. فرق ما با تو اینه که ما اینهمه ایم و تو یکی با این وجود ما شب و روز خودمون رو به آب و آتیش میزنیم و تو نگاه میکنی یه وقتایی فکر میکنم نکنه دنیا رو از سر تفریح ساختی.فکر میکنم از تنهایی هزاران ساله ات خسته شده بودي. شروع كردي به گل بازي. هااان درسته؟ حتي وقتي حوا و آدم خطا كردن تمومشون نكردي فقط پرتشون كردي اين پايين. اين پايين كه خودش برا بعضي ها جهنمه پا پي اش ابليس ات ديگه چي بود؟ واسه بعضي ها ي ديگه ات هم كه اين پائين بهشته . ديگه اين قول ِ جهنم و بهشتت واسه چي بود؟ تو اين مدت به همه شك كردم از همه نا اميد شدم تنها كسي كه گذاشتمش تو تنگ بلوري دلم تو بودي. به تو شك نكردم! هر دفعه اي كه شكستنم اول نگران تو بودم. اما جاي تو امن بود.شايد دين و آئينم فرق ميكرد با چيزي كه اينا بهش ميگن : ايمان .اما باهات عشق بازي ها كردم. شبا رو تا صبح بغلت كردم. گذاشتم با موهاي بلند و حالت دار خرمائيم عشق بازي كني.برا توئي كه اون روزي كه فقط یه رویا بودم یه حضور مرموز اصلا ازم نپرسيدي ميخوام تو بطن كدوم زن باشم چشا چه رنگي باشه چه شكلي باشم. حتي نپرسيدي كه ميخوام بيام اين پائئين. تو اين كشور؟ حتی یه کلمه هم ازم نپرسیدی اصلا میخوام از بهشتت برم یا نه؟ حوا رو به جرم سیب چیدن از بهشت بیرون انداختی من رو به چه گناهی؟ غير اين بود كه هر چي به سرم اومد ؟ گفتي صبر كن.غیر این بوده که تمام دلبستگی هامو یکی یکی ازم گرفتی و گله نکردم.تا خواستم چيزي ازت بخوام سر و ته اش رو با اينكه حالا صبر كن سر آوردي. هر سازي برام زدي رقصيدم. برا رضايت تو از خيلي لذت ها گذشتم. اما تو ادعا داري عاشق تري. اون قدر عاشقمي كه اگه من بفهمم سنكوب ميكنم. خيلي خوب رفيق. قبوله. عاشقي كه به گفتن نيست نشونم ميدي؟ ميخواي بگي چقدر چشم سفيدم كه همه ي اون عشقاتو يادم رفته؟ نه رفيق! اما خوب من توقع ام زياده. نا سلامتي تو خدائي ها... يادته چند وقت پيش هاااا بابا غر ميزد كه چرا هيچ چي ازش نميخوام؟ چرا نميگم كه دلم فلان روسري رو ميخواد؟ حتي با اينكه عاشق انار و آلوچه ترش و تمبر هندي و تركيب گل رزو مريم و زنبق بودم و نخودچي كيشميش. اما هيچ وقت ازش نخواستم؟ چه قدر ازم خواست كه ازش چيزي بخوام؟؟؟ حالا قبول داري كسي كه همه چيشو ميخواد كه فقط از تو بخواد بايدم توقعش زياد باشه؟؟ يه نيگاه بهم کن چی ازم مونده؟تکیدگی روحم رو ببین. این بار نه...این بار نمیخوام بيفتم. این تنها چیزیه که ازت میخوام بذار بهت بگم اگه زیر پامو خالی کنی به حرمت تمام نون و نمک عاشقانه ام دیگه اسمت رو نمیارم. ديگه حتي از تو هم هيچ چي نميخوام.تموم گلوم پر از فریاد های رها نشده است. پر بغض هاي كالي كه آغوشي ندارم برا وا كردنشون. این بار میخوام واسه یه بار هم شده سر تو هوار بکشم سر تنها رفیقم. چيه؟ مگه دوستم نیستی؟ تو مسئولی در برابر من . تو من رو پرت کردی تو این حوض لجن بیا وایستا جواب تک تک فریادهامو بده. بغلم كن نازمو بكش برام هديه هاي رنگي رنگي گرون قيمت بفرست. هر شب بوسم كن. هر شب درِ گوشم بگو كه عاشقمي . هی برام نسخه ی صبوری تجویز نكن!!! ميدوني رفيق؟ هي ميخوام داد بزنم بهت بگم: نميتونم! خسته ام. بعد يادم كه مياد كه تو رو دارم جمله تو گلوم خفه ميشه. خط ميكشم. به همه ميگم كه اميدوارم. كه منتظر روزاي روشن ترم. منتظر سپيدي پس از تاريكي . آساني بعد از سختي. پس رفيق به جاي اينكه بشيني اون بالا يا روبروم وايسي و منو از جهنم بترسوني که میخوای از موهای بلندم آویزونم کنی؟که با مارهای چند سرت میخوای بیافتی به جون اندامم؟ من كه باورم نميشه يه عاشق ِ واقعي بتونه اين كار و با معشوقش بكنه حتي اگه معشوقش بهش خيانتم كرده باشه!!!

 

ساعت 13:0 نويسنده سمیرا |

عنوان ندارد

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

 

 

انگار هر کاری می‏کنم نمی‏شود نمی‏شود که برایت ننویسم

 اصلا انگار بغضم را گره زده‏اند به تو و تا به نام نخوانم‏ات خلاصی ندارم

 ميدانم اين كه تو هم این همه سال ،

بغض‏ات را فرو خوری

کلامی به لب نرانی

 كتمان كني وبه دل نگيري زخم آدمك ها را

می‏شوی درست عین همین حالای من که تا می‏آیی واژه به لب آری همه‏اش می‏شود اشک و می‏چکد، می‏بارد بر لب‏ات اما قبول ندارم قبول ندارم که بد شده باشم گفته بودم‏ات فقط حالم خوب نیست، همین!!! وگرنه بد نشده ام به خدا بد نشده‏ام!!! احساسم هنوز همان است که بود، که تو بی‏آنکه من بگویم می‏خواندی، می‏دیدی، می‏فهمیدی می‏دانی این روزها تنهايي چه چيزي داشت كه من نداشتم؟؟؟ چرا گمان كردي اين دوري مرا بزرگ ميكند؟؟؟ نگفتي يكهو آن قدر تنها ميشوي كه خودت را كوچك كند؟؟؟ بايد به چه زباني به تو بگويم؟؟ من نميخواهم بزرگ شوم. تو كه نميداني. اگر بزرگ شوم ميشوم عين همه. آن وقت كه ديگر " من " نميشوم! ميشوم يكي ديگر مثل همه. لعنتي .بفهم! از سختي تنها ماندن كه بگذريم تازه مي رسيم به سردي اش!!! این همه تنهایی وسکوت وادارم می‏کند به اندیشیدن به خیلی چیزها به خودم، به تو به رابطه‏مان و به زوال دست‏هامان به این باور که می‏توان جدا بود و دوست داشت می‏شود دور بود و عاشق ماند تنها برای دست‏هایی که می‏شناسی برای خود خودش خود او که بی‏هیچ عادت و اجباری بی‏هیچ تکرار و اکراهی بی‏هیچ حرف وحدیثی عاشق خود حقیقی‏اش بشوی نه شیفته‏ی خود حقوقی‏اش که وجود‏ش مهم باشد نه حضور‏ش آن وقت اين سختي و سرما را هم طاقت مي آوري ميتواني فقط نگاه‏اش را حبس کنی پشت چشم‏هایت در سینه‏ات نفس‏هایش را بشماری و احساس‏اش را بفشاری میان بازوان‏ات آن‏وقت فراموش‏ات می‏شود نبودنش بی‏اینکه نیازت باشد هر روز به نام بخوانی‏اش و تشنه‏ی شنیدن‏اش باشي که بگویی‏اش و بشنوی‏اش "دوستت ‏دارم " را که تنها و تنها خیال‏اش برایت بس باشد بی‏بودنی و بی‏حضوری که دست‏هایم می‏دانند سال‏هاست( اين سال ها كه گفتم اغراق نبود هر روز ساليست بهانه ام. خيلي وقت است منتظر نگذاشته امت و يادت رفته اين حس را!!!) داشتم چه ميگفتم؟؟ هاان يادم آمد داشتم ميگفتم: سالهاست با خیال‏ات زنده‏ام که هنوز می‏دانم صبح، یعنی پلک گشودن‏ات که شب‏ یعنی چشم بستن‏ات و پلک هم که می‏بندم، باز می‏بینم‏ات که هنوز در هوایت نفس می‏کشم که هنوز هر شب در آغوش‏ات غرق می‏شوم که هنوز.... که تا ابد...  

 

 

*- امير ِ عزيز. گاهي وقتها خيلي ها را ميشناسي اما يكهو حس ميكني كسي تو را نمي شناسد. ميخوانمت فقط گاهي گير ميكنم توي نقطه چين ها....

 

 

ساعت 12:5 نويسنده سمیرا |

نامه ای برای خدا

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

 

  گر نگه دارِ ِ من آن است كه من ميدانم              شيشه را در بغل ِ سنگ نگه ميدارد

ايستاده ام اينجا بر سر دو راهي. هيچ ميداني چند وقتي ميشود كه براي تو ننوشته ام؟؟

هي نوشتم براي كساني كه كلي بهانه داشتند براي نشنيدنم  و حالا چقدر ديرميبينم كه تنها تويي كه از سر مهر  مراميشنوي نه از سر كنجكاوي!!!

ميبيني چقدر دير فهميدم اين حقيقت ناب را؟؟؟

ميدانم. باز هم وقتي آمده ام كه همه مرا رانده اند و فقط تو مانده اي!!!

ميدانم كه بايد به سوي تو مي آمدم و نيامدم. ميدانم كه بايد تنها از تو ميخواستمو از ديگران خواستم. ميدانم كه چيزي را كه ذهن من تا اين حد غير ممكن ميخواندش و شده آرزوي محال. براي مغز كوچك من بزرگ است نه براي توئي كه بزرگتريني ! به خواست تو....كافيست كه تو بخواهي... .

كلافه ام. سر درگمم. مثل كلافي  تو در تو كه....دلم ميخواد با تمام وجود در آغوش كسي باشم كه آغوشش هميشه برايم باز است.  اشك هايم از حد ميگذرند وتنها تو سرزنش نميكني اين باران هاي سيل گونه را.حالا كه خوب فكر ميكنم ميبينم دلم فقط تو را ميخواهد. دلم به حال خودم ميسوزد كه وقتي درد دارم به سراغ تو مي آيم. شرمنده ميشوم از اينكه تو آنقدر بزرگي كه به روي خودت نمي آوري و آنچنان مشتاقانه مرا ميپذيري كه گمان ميبرم من تنها بنده ي تو ام.

         براي تو ميتوانم حرف بزنم. از چيزهايي كه اگر ديگران بدانند سرزنشم خواهند كرد..

چه كنم با اين روي سياه؟ من ناداني ميكنم اما توباز هم تنهايم نميگذاري!ميتواني رهايم كني به جرم غفلت اما بزرگوار تر از اين حرف هايي.

ميتوانستي رهايم كني. و من گمان كنم كه نيستي. بعد كم كم  فراموشت كنم و تقصير ها را بيندازم گردن تو وبعد كه گرفتاري را ميفرستادي كه بهانه اي شود براي به ياد آوردن تو. كه تنها كسي هستي كه ميتواند كاري كند براي دلم. لب به شكوه گشايم كه تو فراموشم كرده اي و....اما تو مهربانتر از اينيو تو آنقدر دوستم داري كه  بيدارم كردي و نزديك بودنت را به يادم آوردي. تا بيش از اين دچار فراموشي نشوم.

 خدايا؟ ميداني  هر بار كه دلم ميشكند دستهاي مهربان و صبور تو كه مرمتش ميكند. رد دستهاي تو را كه حس ميكنم. برايم كافيست. تو با رد پاي حضورت  خط ميزني روي تمام دلتنگي ها.روي تمام حسرت ها و نداشته ها.... اصلا بگذار بشکند این دل که درمانش توئی... آه كه خدايي فقط شايسته ي توست. كه بعد از اين همه عصيان باز هم ميشود برگشت. ميشود با يك ببخشيد  همه چيز را پاك كرد و دوباره آغاز كرد..مرا ببخش به خاطر تمام گناهان ريز و درشتم . براي لحظه هايي كه به يادت نبودم. براي ثانيه هايي كه فراموشت کردم. براي  روزهايي كه لذت گناه مرا فريفت. مرا ببخش اگر آن نبودم كه تو هميشه دوست داري باشم. مرا به خاطر رحيمي خودت ببخش. همين. بد كردم با خودم و با توئي كه اين همه مهرباني!خدايا ببخشید.

خدايا چطور شد كه يادم  رفت تو بزرگتر از مشكلاتي هستي كه دارم؟ چطور يادم رفت كه اگر تو بخواهي تمام اين بنده هاي مخالفت موافق ميشوند؟؟!!!

            ميدانم كه باز هم بازگشت مرا خواهي پذيرفت چون تو بزرگتر از گناهان مني.                                                    

 

ساعت 17:31 نويسنده سمیرا |

او بی تقصیر بود....

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

 

گناهي نداشت ، درد من سنگين بود .

شانه هايش طاقت نياوردند و قلبم شكست .

از آن پس مرا ناديده گرفت ،

رفت و مرا تنها گذاشت !

و من ...

آن تكه هاي خونين را هر روز نگاه مي كنم ،

و مي گويم :

"تقصير از من نبود ، باور كن ..."

 

 

ساعت 13:7 نويسنده سمیرا |

مینو

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387

 

نازنين گريه مكن

اشكِ تو بي آن كه بداني آرام

 تيشه بر ريشه ي صبرم زده است

من بدون اشكت

از نگه كردنت احوال ِ تو را ميدانم

من درون ِ اشكت غم خود ميبينم

و خدا ميداند

چه غمي در دل ِ ماست....

عمر من گريه مكن

بيش از اين گريه مكن

گنهِ ما عشق است!

ما  دچاريم به هم....

چه نصحيت گويم؟

عاملي بي عملم....

كه تو هر بار با ،بارش چشمان ترم ميسوزي

از غم ِ خفته درون ِچشمم

به چه سوگند خورم بال و پر ميزني

اما دم نه!

گرچه ره دشوار است

و غم ِ ما درياست

تو به فردا بنگر.

ناميدي مرگ است

دل به اميد ببند

كه خدا ياور ماست...

گل من. نازنيم همه ي هر چه كه دارم

 تو بخند

و دگر گريه مكن

كه در صورت ماه ِ گل من، تبسم زيباست.

 .............................

 

مينو جان...

سخت است كه پناهي براي چشمهاي ابري ات نيابي....

سخت است كه نيش زبان ها را چون نوش به جان بخري...

سخت است كه  ناگهان چشم باز كني و ببيني از قلم تمام ِ خاطره ها افتاده اي....

سخت است كه سينه ات مزار حرفهايي باشد كه كسي نشنيد....

سخت است كه جاي  يك زخم قديمي روي دلت خيلي چيزها را به رخت بكشد ولي خودت را به نديدن بزني....

سخت است كه بعضي جاها ،بعضي آدمها،بعضي خاطره ها،بعضي شعر ها نمك به زخمت بزند و دم نزني...

سخت است كه تو به دنيا بيايي ولي دنيا به تو نيايد....

سخت است كه تسكين دل شوريده ات ....

سخت است كه همه تو را با خنده هايت بشناسند و ماه ِ تنهاي شب،تو را با اشك هايت به جا بياورد....

سخت است كه اينقدر زود بزرگ شوي....

سخت است كه روزي هزار مرتبه  بر پدر و مادر عاشقي لعنت را در گلو خفه كني و نفرستي.....

سخت است كه خواهرت به خواب هايت پا نگذارد....

سخت است كه توي بازي روزگار به خودت بيايي و ببيني تنهاتر از خدا شده اي اما باز هم كتمان كني....

سخت است كه اين روزهاي جهنمي را تاب بياوري ولي حس كني انگار روزهاي بهشتي-كه بهانه ي تاب آوردن اين روزهايت شده- اصلا وجود ندارند....

سخت است كه يك " دوستت دارم ِ " دوستي به نام مينو بهانه اي  شود براي تركيدن بغضي كه مدتهاست امانت را بريده...

 

               ولي سخت تر از همه ي اينها اين است كه كسي  نفهمد اينها چقدر سخت است!!!

 

مينو ..آه مينو جان اگر دروغ رنگ داشت هر روز شايد ده ها رنگين كمان در دهانمان نطفه ميزد و بي رنگي  كم ياب ترين چيزها بود. اگر شكستن دل صدا داشت بي شك ديگر هرگز كسي نميتوانست بگويد: " سكوت ِ شب!!!". كه صداي شكستن دل هايي چون من آبروي سكوت را با خود به تاراج ميبرد! اگر براستي خواستن توانستن بود محال نبود وصال، و عاشقان كه هميشه خواهانند.هرگز تنها نمي ماندند...آه عزيزكم...اگر گناه وزن داشت تو از بار گناهت ناله ميكردي و من از سنگيني اش نميتوانستم كمر را هم راست كنم.نازنينم؟؟باور كن اگر غرور نبود ما واژه ي دوستت دارم را در نگاه ها جستجو نميكرديم... اگر به جاي طلسم دشمنانمان را دعا ميكرديم يك نفر ديگر به دوستانمان افزوده ميشد....      و باور کن  که سکوت یک زن تنها جایی است که می شود حرفهای دلش را شنید.و ميخواهم بداني من اين ها را  به تاوان ِ گراني آموخته ام...

اين همه گفتم و هيچ نگفتم... انگار " وحشي بافقي" سال ها پيش بهتر حرف دل مرا زد وقتي سرود:

                 فريـاد كه سـوز دل، بيان نـتوان كرد           با كس سخن از داغ، نهان نتوان كرد

                 اينها كه من از جفاي هجران ديدم            يك شمه به صد سال بيان نتوان كرد

 

 

 

 

 

ساعت 14:11 نويسنده سمیرا |

سه نقطه....

جمعه یازدهم بهمن 1387

 

فرياد مي زندُ سر ِ من درد مي كند

اين روز ها  تمام ِ  تنم  درد مي كند

من خسته ام از اين كه ندارم تورا،ولي

اين دختـرك به خاطـر  ِتو، صـبر مي كند

هي سعي ميكنم كه نفهمي مرا چقدر

زخـــم ِ زبان ِ  مـــردمكان تــلخ مي كند

"او وصله ي تن ما نيست!" مي فهمي؟؟

خشمي كه صــورت ِ مرا ســـرخ مي كند

او فـــكر مي كند كه شــايد نديدنت.....

عشق ِ تو را ته ِ دل ِ من سرد مي كند

من باورم نشد ولي قاطعانه گفت:

" او عاقبت،روزي تو را ترك  ميكند!"

عشق از نگاه ِ او گناه است و دخترش...

از اين كه زنده ام پدرم شرم مي كند!

من مي نويسم از تو و از عشقمان و از...

تنها همين سه نقطه مرا درك مي كند

تنها به جرم ِ اين كه تو را دوست دارمت

اوقـــات من و خودش، تــلخ مي كـند

 در گوش ِ  من  آيينه  رازي گفـــت:

"اين غصه ها آخر مرا  پير مي كند!‌"

 

*خوشحال ميشم كمكم كنين براي اين شعر اسمي مناسب پيدا كنم....

*-و منتظر دعاهايتان هستم....

ساعت 18:55 نويسنده سمیرا |

من دلم ميخواهد بدون ترس!

با صداي بلند، تو را به اسم صدا كنم.

و كسي هم نپرسد كه تو كيستي؟

از كجا آمده اي؟؟

و چه نسبتي با شعرهاي  من داري!

من دلم ميخواهد تمام قافيه هاي شعرم تو باشي اما...

اما هنوز هم مغرورترين  و سخت ترين دختر دنيا باشم !

من ميخواهم تا هميشه " تو " خطابت كنم به جاي "شما"!!!

من ميخواهم شيوه ناز كشي بياموزمت.

كه ديگر به اين راحتي مقابل يك  نه  من،همه چيز تمام نشود!

من دلم ميخواهد باور كنم كه براي چشم هاي تو

زيباترين زنم!

ميخواهم معماي وجودت را حل كنم!

و پيروزمندانه لبخند بزنم.

ميخواهم عطرِ تنم

جاودانه ترين عطري باشد كه شنفته اي!

مرا و آرزوهاي مرا درياب

كه حالا دير زمانيست

آن چنان منتظرم

كه اگر زود هم بيايي دير است!!!

 


*-  علي الحساب اين نوشته مهمان چشمانتان باشد

     شعر هم بماند براي بعد!

     كه اگر عمري بود

     و مجالي ديگر

     با تو من باز سخن خواهم گفت !

     كه سخن بسيار است

    اگر عمري بود

    و مجالي ديگر...

 

 

*- چرك كف دستي كه ميگويند شايد،تنها چاره ساز مشكل اين روزهاي من باشد.

   كسي نيست كمك كند آيا؟؟

 

 

*- دلم ميخواهد اين جا مثل آن روزها پر از آدم هايي باشد كه براي خواندن ِ دل نوشته هايم وقت دارند!

   آهاااااااااااي... كسي بي قرار نوشته هاي دل من نيست؟؟

 

*- کسی نیست منو ببره سر خاک خواهرم؟؟ دلم تنگ شده براش.

 

به بانو  هم سری بزنين برگشته:

                                               www.arefehoamoopourang.blogfa.com

 

 

ساعت 8:53 نويسنده سمیرا |